ايمان بياوريم به آغازفصل سرد!
ايمان بياوريم به آغازفصل سرد!
ايمان بياوريم به آغازفصل سرد!
و اين منم
زني تنها
در آستانه فصلي سرد
در ابتدا درك هستي آلوده زمين
و ياس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني
...
امروز روز اول ديماه است
من راز فصلها را ميدانم
من حرف لحظهها را ميفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
...
در آستانه فصلي سرد
در محفل عزاي آينهها
و اجتماع سوگوار تجربههاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سكوت
چگونه ميشود به آنكسي كه ميرود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان،
فرمان ايست داد؟
...
ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست؟
و گيسوان كودكي اش را
در آبهاي جاري خواهد ريخت
....
ستارههاي عزيز
ستارههاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن ميگيرد
ديگر چگونه ميشود به سورههاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟
ما مثل مردههاي هزاران هزار ساله به هم ميرسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد
من سردم است
من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد
اي يار! اي يگانهترين يار!« آن شراب مگر چند ساله بود؟»
...
من عريانم،عريانم،عريانم
مثل سكوتهاي ميان كلاسهاي محبت عريانم
و زخمهاي من همه از عشق است
از عشق،عشق،عشق
....
چرا نگاه نكردم
انگار مادرم گريسته بود آن شب
آن شب كه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت
آن شب كه من عروس خوشههاي اقاقي شدم
آن شب كه اصفهان پر از طنين كاشي آبي بود
و آن كسي كه نيمه من بود، به درون نطفه من باز گشته بود
و من در آينه ميديدمش
كه مثل آينه پاكيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم كرد
و من عروس خوشههاي اقاقي شدم....
انگار مادرم گريسته بود آن شب
....
آيا دوباره گيسوان را
در باد شانه خواهم زد؟
آيا دوباره باغچهها را بنفشه خواهم كاشت؟
و شمداني ها را
در آسمانها پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آيا روي ليوانها خواهم رقصيد؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم:«ديگر تمام شد.»
گفتم:«هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق ميافتد.»
«بايد براي روزنامه تسليتي بفرستم.»
.....
من از كجا ميآيم
من از كجا ميآيم
كه اين چنين به سوي شب آغشتهام
هنوز خاك مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را ميگويم....
شايد حقيقت آن دو دست سبز جوان بود،
آن دو دست جوان
كه زير بارش يكريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره هم خواب ميشود
و در تنش فوران ميكنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار
شكوفه خواهد داد. اي يار! اي يگانه ترين يار!
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...
Forugh Farrokhzad